Thursday, July 16, 2009

پنج شنبه 25 تیر ماه سال 1388

چرا اینقدر پول برق اومد خب ! ؟
تمام لامپ های خونه کم مصرفه بدون استثنا، یعنی لامپ دستشویی 10 وات هست، لامپ اتاقها نهایتا 26 وات، لامپ آشپزخونه از این هالوژنی هاست که فکر کنم 5 وات باشه
ظرف ها رو با آب سرد می شوریم
در دستشویی فقط در مواقع مسواک از آب گرم استفاده می کنیم
لباس ها رو تو ماشین لباس شویی با آب سرد می شوریم
حمام در زمان کوتاه، به صورت گربه شور، وان هم تعطیل
با اینکه زمستون هست در طول روز اصلا هیچ نوع وسیله گرمایی روشن نمی کنیم، فقط شبهایی که سرد هست
در تمام مدت شلوار گرم، جوراب کاموایی، بلوز(گاهی 2 تا) و سویی شرت می پوشیم
غذا یک بار پخته می شه در طول روز چون گاز برقی هست و برق مصرف می شه
غذا با مایکروفر گرم می شه چون انرژی کمتری می بره
جارو برقی هفته ای یک بار روشن می شه
اتو خب فقط در موارد لزوم
لپ تاپ ها در زمان اوج مصرف به شارژ زده نمی شه و همچنین لباسشویی و اتو و جاروبرقی
با این همه مراعاتی که ما کردیم، پول برق اومده 330 دلار برای 45 روز
به سلامتی
..

Monday, July 13, 2009

دوشنبه 22 تیر ماه سال 1388

حشمت خانم بندِی خدا زندگی خَیلی سختی داشت، سه تا بِچه، مش رحمان هم کفاش، آنچنانی نبودن
حالا که دستش از دنیا کوتایه، ولی خدا بیامرز خَیلی سلیته بود، وقتی با مش رحمان بندِی خدا دعوا مِکرد، هفت تا خانه اینور اونور م ِ فهمیدن، هی به بیچاره مُ گفت تو مرد نیستی، تو مرد نیستی، اون هم رو نداشت سر بلند کنه تا ی چند وقت تو در همساده، حالا خُب بود سه تا بِچه هم داشتن
بیچاره مش رحمان خَیر ندید، یادمه چقدر با حشمت خانم سر صدا مِکرد که اِنقذه این ماره ت ِ داغ نکن، خدا سر ما میاره اَ، آخه بنده خدا مار ِ ش کنترل نِداشت که، خودش ِخیس مِکرد، هر د ِفه هم حشمت خانم قاشق ِ رِ داغ مِ کرد م ِ ذاشت پشت دست مارِش، دستش همچین بود پر تاول، مش رحمان خب مهرِبان بود، دل نداشت بیوینه
خَیلی زود هم مرد حیوان، چل ِ رد کرده بود ولی به پنجاه نرسید، سکته کرد ازدست زنه، عمرش قد نِداد بیوینه ای حشمت چه کارها به سر ِعروسشان کرد، همو که زن سیروس خان بودا، اونِ رِ مِگم، گرتیه، بیچاره زنه جِوان جِوان بود سرطان ِ پا گرفت، هر چی همساده ها گفتن این دختِره ر ِ بُوُر دکتر، نکرد که نکرد، آخر وقتی بردش دکترا گفتن باید پاشه قطع کنن، زن ِ سر جِوانی پاشه قطع کردن، بعد هم زد به قلبش مرد
این سیروس خان هم که گرتی بود گرتی تر شد، الان یادم نیمیاد چه سالی بود، یه روز حشمت خانم آمد در ِخانه ما ر ِ زد گفت سیروس خان خشک چوب افتاده، ما م رفتیم دیدیم مرده، پسرم بعدا گفت رفته به خودش بزِنه انگار هوا زِده، حالا یا حواسش نبوده یا مُ خواسته خودشه راحت کنه، ما که نفهمیدیم
این زن سیروس خان خَیلی هزار ماشا لا خوشگل بود، من نِم ِ دانم چطو این ِ رِ دادن به این پسره یَی لا قِبا، چشم داشت دریا، چه خوشگله، وقتی مُرد بندی خدا یَ پسر دو ساله داشت که حشمت خانم نگش مِ داشت، اینقدر این زن ظالم بود خدا بیامرز که نم ِ ذاشت خاله های بِچه ببیننش، بچه رِ با طناب مِ بست به درخت که تِکان نخوره حیوان، پسر بِچه بود خاب اذیت داشت
یه پسر ِ د ِگِ اَم داشت که اسمش الان یادم نیست، ولی یه چار پنج سال قبل بود اینقدر تو کوچه بو مِیامد که نمِ شد راه بیری، فکر کردیم موشی گربه ای یه جا مرده گندیده، بعدن یَکی از همساده ها گفت انگاری بو از خانه حشمت خانومشان ِ، تلفن زدن آتیش نشانی ها آمِدن، بندی خدا پسر حشمت خانم بود، مث اینکه خیلی وقت بود مرده بود، حالا این ر ِ به کسی نگو، ولی این هم گرتی بود، عینو همو سیروس خان ِخدا بیامرز شان مرد، ولی خب کسی خانه شان نبود بفهمه، ما فکر مِ کردیم اینها دیگه تو این خانه زندگی نُ مُ کُنن، آخه نصرت دختر حشمت خانم هم از ای بِرارِش هم از پسر سیروس خان پذیرایی مِ کرد، بیچاره داماده خرج اینا رَم مِ داد، حیوانکی دامادشان غوز هم هست خب، البته بگم ها، ما این غوزه رِ قبل ِ اینکه با نصرت ازدواج کنه مِ شناختیم، هی من نصیحت بکن، پسرام نصیحت بکن، نکن، با این نصرت ازدواج نکن، این دختِ رِ شهری ِ ، مادرش سلیته یه، برو یِی دختر از یه روستا بگیر بیار، تا آخر عمرت نوکریت ِ مُکُنه، گوش نکرد، رفت دختر حشمت رِ گرفت آخر سر، بندی خدا الان 60 سالش مِشه، غوز هم هست، نفسش در نمیاد، مِگن به قلب آدم فشار میاد اگه غوز باشی، ها؟ درست مِگن؟
اَره سه چار روز پیش، این داماده، همین غوزه، خانه ما بود، هر وقت از اینجا رد مِشه خبر ِ من ِ رِ میگیره ، یک چیزا تعریف مِ کرد از این نصرت که خدا به سر یزید نیاره، مُگفت این نصرت شده حشمت خانم دوم، هر کار او مِ کرد، هر حرف اون مِزد، همه رِ انگار بخواد تقلید کنه؟ البته بگم ها، داماده مُگفت زندگی شان خَیلی خُب بوده، از وقتی حشمت خانم مرد، این دختر انگار بکن روح مادرش رفت تو تنش، همچین شده انگار حشمت خانم
یادم میاد این حشمت اون وقتا پستان بندش ِ نِمِ بست، خدا بیامرز سینه داشت تا زیر شکمش، وقتی چار زانو مِشست، به راناش مُخُرد، حالا من این دختِ رِ رِ دیدم دِگه، از وقتی حشمت خانم مرد این هم پستان بندش ِ گذاشته کنار، سینه هاش همچین دراز، چاق هم هست خدا بخشیده، چند بار از دم خانه شان که رد مُ شُدم دیدم داره کوچه رِ مُ شوره، سینه ها آویزان، پسر بِچِه ها تو کوچه پچ پچ مِ کردن مِخندیدن، خب خدا رِ خوش نمیاد که، حالا او وقتا فرق داشت
سرت ِ درد آوردم، ببخشید اَ، حالا چایی تِ بخور
نِ مِ دانم چِره تو همیشه خانه حشمت خانم شان بودی، مادرت نگرت مِ داشت اَ، ولی وقتی مِ رفت سر کار تو رِ مذاشت خانه حشمت شان، خدابیامرز خَیلی مادریت ِ کرده، رفتی امامزاده یه سر خاکش برو، خا ؟
چایی تِ بخور
.

Friday, July 3, 2009

گیج
غمگین
افسرده
ام
داداشه داره ازدواج می کنه، دارم می میرم که اونجا باشم
می میرم
از وقتی اومدیم اینجا به معنای واقعی هیچ کاری نکردم، هیچ
اصلا نمی تونم تصمیم بگیرم
همه اش تو خونه
تنها
چمبه هم هه اش تو اتاقش داره درس می خونه
بعله، می شه خیلی کارا کرد، کتاب خوند، ورزش کرد، زبان خوند، رفت بیرون قدم زد و هزار تا کار دیگه
ولی چی کار کنم، من فقط الان دلم می خواد خونه باشم، تو ایران
.

Sunday, June 28, 2009

یکشنبه 7 تیر ماه سال 1388

اینقدر صب تا شب تو اینترنتم که دیگه داره حالم از خودم به هم می خوره
.

Thursday, June 25, 2009

پنج شنبه چهارم تیر ماه سال 1388

.

Wednesday, June 24, 2009

چهارشنبه سوم تیر ماه سال 1388

.

Tuesday, June 23, 2009

سه شنبه دوم تیر ماه سال 1388

.

Monday, June 22, 2009

دوشنبه اول تیر ماه سال 1388

.

Sunday, June 21, 2009

یکشنبه 31 خرداد سال 1388

.

Thursday, June 18, 2009

یادمه وقتی کوچیک بودم، فیلمهایِ تظاهرات زمان انقلاب یا فیلم های جنگ و اینها رو که تلویزیون نشون می داد، از مامانم می پرسیدم مامان اون وقتها که اینطوری بود، مردم بچه دار هم می شدن ؟ عروسی هم می کردن ؟
می گفت آره، بچه دار هم می شدن، عروسی هم می کردن
.
آدم این روزها خفه می شه
می شینم یه گوشۀ اتاق، لپ تاپم رو پام، اخبار می خونم، عکس ها و فیلم ها رو می بینم، گریه می کنم، دستم و می گیرم جلوی دهنم، احساس خفگی می کنم
.
این روزها خیلی روزهای غمگینی است، خیلی
.

Saturday, May 23, 2009

شنبه 2 خرداد ماه سال 1388

امروز صبح بعد از 19 ساعت تو هواپیما بودن رسیدیم، ساعت تقریبا شش و نیم سیدنی بود، بعد هم اومدیم اونجایی که از قبل رزرو کرده بودیم
فعلا که همه چی خوبه، تا خونه بگیریم و وسیله بخریم فکر کنم یه ماهی بشه
امروز تولد چمبه هست
.

Friday, May 22, 2009

پنج شنبه 31 اردیبهشت سال 1388

فردا صبح ساعت 6 میریم
.

Wednesday, May 13, 2009

چهارشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1388

خانم سین سرش را بین بازو و سینۀ آقاي الف گذاشته و شماره موبایل همسرش را می گیرد، به او اصرار می کند که با آقای الف تماس بگيرد و براي شام دعوتش کند، آقای الف موهاي خانم سين را نوازش می کند و جواب تلفنش را می دهد و به اصرار های همسر خانم سین برای شام بله می گويد و با او برای نیم ساعت دیگر سر خیابان فلان قرار می گذارد و سریع منزل خانم سین را ترک می کند
خانم سین از رختخواب بلند می شود و لباس زیری که برای تولد خانم ِ آقاي الف خریده را يک دور دیگر جلوی آينه پرو می کند
.

Monday, May 11, 2009

یکشنبه

خب اين گروه باستان شناسی که من این مدت باهاشون کار کردم(بحله) از ایران رفتن، ديشب
خیلی جالب بود، خيلی خوش گذشت، خوشحالم که اين کار بهم پيشنهاد شد و خوشحالم که پذيرفتم(چه داخل آدم) :دی
اوائلش سخت بود خب، آخراش هم آسون نشد، ولی خوب بود رویهم
جالب بود که اولا که حرفهای اون آلمانیه رو نمي فهميدم، آخرا یه طوری شد که حرفهاي اون و مي فهميدم کامل ولي هنوز بریتيش ها رو نمی فهمیدم
آدم هاي مهربوني بودند
عجیب ترین آدمي که تو زندگيم دیدم همین آلمانیه بود، واقعا هر دفعه که می دیدمش اعصابم از دست خودم خراب مي شد
چیزی حول و حوش 10 تا زبان می دونست، دقيقا خودش هم نمی دونست چند تا
هیچ وقت ندیدم یه آدم اینقدر فعاليت داشته باشه، خسته نشه، لبخند بزنه
هر شب ساعت 2 مي خوابید، ساعت6 بيدار می شد، بعده صبحانه می رفت حفاري، تا خود غروب بيل و کلنگ مي زد، بر مي گشت، خوشحال و خندان، تا می رسید هم مثل بچه ها شروع مي کرد از یافته هاش تعريف کردن و ذوق می کرد
واقعا دوست داشتني بود
هيییيیی
خلاصه که که روزهاي خوبي بود
.

Saturday, May 9, 2009

شنبه 19 اردیبهشت سال 1388

بچه های این گروه خب نه که چند سالی هست که دارن میان ایران، بعضی هاشون یکمی فارسی می تونن حرف بزنن در حد سلام و احوالپرسی، یکی شون هم که دو ساله داره فارسی می خونه بهتر از بقیه است
نشسته بودیم دور هم داشتیم حرف می زدیم، این داشت به فارسی از یه آثار باستانی تعریف می کرد، که جالبه و خیلی بزرگه و قدیمی هست و اینها
یهو گفت این دیوار دویست کیلومتر دو*ل دارد
حالا من مگه می تونستم خودم و جمع کنم از خنده
اون هم حدس می زد که یه چیز ضایع گفته باشه، غش غش می خندد، گفت بعدا بهم بگو باشه ؟
یاد یه روز افتادم که کلاس زبان بودم، به جای تنیس گفتم پ*نیس
بعله خلاصه
.

Wednesday, May 6, 2009


.

چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1388

دوباره داستان کارتن زدن وسیله ها شروع شد
یه سري وسیله هست که مي خوایم با خودمون ببریم، یه سری رو هم نمی خوایم ببریم که خلاصه باید کارتن زده و مرتب بشه که اگه هر کی دیگه خواست ببره داستان نداشته باشه
خب خسته ایم جفتمون، هنوز شش ماه نمی شه که از تهران اسباب کسی کردیم اومدیم، دوباره اسباب کشی
قراره که این خونه رو خالي کنیم و این دو هفته آخر بریم خونه باباهه
یعني الان دارم فکر می کنم که چي مي شد یکي(همين بابا اینها رو مي گم)اونقدر معرفت داشت که به ما مي گفت شما وسیله هاتون و از همین خونه خودتون ببرين فرودگاه، اين دو هفته هم با خیال راحت همين جا باشين، وقتي رفتین ما خودمون میایم بقیه رو جابه جا می کنیم، نگران نباشين
چی می شد ؟
دلم مي خواد خودم به مامانم این پيشنهاد و بدم، مطمئن هستم که قبول می کنه، ولی مي دونم همه کارا می افته رو دوش خودش، بقيه هم کمکش نمی کنن یا خیلی کم
دلم نمي خواد بهش فشار بیاد و بعده رفتن ما هی چشمش به این خونه بیفته و گريه کنه
این روزها اصلا حوصله ندارم که هی یکی بگه "واقعا دارین می رين ها" ........ يا اینکه گريه و زاری
خيلی خودخواهيه، مي دونم
ولی خسته ام
.

Sunday, May 3, 2009

بعد از ظهر

هيچ وقت فکر نمی کردم موقع گوشت قلقلی کردن گریه ام بگيره
.

بعد تر

می دوني من وقتي می ترسم که یه کاري انجام بدم چی کار می کنم؟
هیچی، اول به خودم می قبولونم که به هر دلیلی اون کار باید انجام بشه، بعد مقدماتش و فراهم می کنم، بقیه اش هم خود به خود اتفاق مي افته
شاید همه همین کار و بکنن
ولی تا وقتي تموم بشه این ترس باهام هست، از بین هم نمی ره، خب ولی آدم بزرگ می شه واقعا یادش می ره، واقعا واقعا یادش می ره
از دندون پزشکی می ترسم، بلکه متنفرم، می رم مثل آدم نوبت می گیرم، می شینم تو اتاق انتظار، می شینم روی اون یونیت دندون پزشکی، خفه می شم و به صداي دلر گوش می دم
از مهاجرت می ترسم
و از همه آدم هایی که وقتی ترس و نگراني و اشک و تو چشمای من مي بینن می گن "یادته چقدر منتظر بودي؟ یادته؟"  ....." خب نرو حالا که اینقدر نگرانی"......"می دونی چقدر آدم دنبال اون چیزی هستن که تو الان داری ولی قدرش و نمی دوني"..... یا از این دست متنفرم، این آدم ها شکنجه گر هستن و من دوسشون ندارم، آدم های ِ خوبی نیستن
خب دنیاهای متفاوتی هست، زمانی که منتظرین ویزا بگيرین، ويزا گرفتین با زمانی که دو هفته به رفتنتون مونده
من از مهاجرت می ترسم، ولی وسیله جمع می کنم، خريد می کنم، کارتن می زنم، هتل رزرو می کنم، دنبال خونه مي گردم، دنبال دانشگاه می گردم، زبان می خونم، دوست پيدا می کنم، ولي کماکان می ترسم
دلم نمی خواد این کار و انجام بدم قلبا، اعتراف مي کنم، ترسيدم، دارم خفه می شم، دلم نمی خواد دور بشم، حتی حالا شهرم رو هم دوست دارم
یادم هست که ازش متنفرم بودم، اگه بمونم هم متنفر خواهم بود، می دونم، خودم و که نمي خوام گول بزنم
شايد این احساس همه هست قبل رفتن، نمی دونم
ولی خیلی نزدیک و بزرگه، هیچ وقتی اینطوری بهش نگاه نکرده بودم
من همه کار می کنم، من می رم، با ترس
.
من عروس غمگیني هستم، خيلی غمگین
.

يکشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1388

خسته شدم بس که همه سر من غر زدن توی اين چند روزه
بس که همه گفتن حالا چه وقت قبول کردن این کار بود، حالا چه وقت این بود که صبح بري شب بیای؟
ای خدا، خب شما اصلا کجا بودين تا حالا، قبلش که دنبال این نبوديد که من و ببینين، بهم تلفن بزنین، چطور شد یاد من افتادین؟
چند بار اشک من در اومده باشه خوبه، چند بار گریه کرده باشم خوبه
چرا نمی فهمين؟
من وقتی می رم اونجا، وقتی دورم شلوغه، دلتنگ نمی شم، غصه نمی خورم
این همه دارم تو این روزاي آخر به خودم فشار میارم که هم به کارای قبل رفتن برسم، هم برم پیش گروه که کمکشون کنم
چرا اینقدر اذیت می کنید
چرا هی بغضم میارین؟
چرا خب
اعصابم برم ریخته است
وقتی می رم تو گروه باستان شناسی، می بینم همه دارن کار می کنن، من هم خب سرم گرم می شه، فکر و خیالم کم می شه، کمتر چشمم خیره مي شه به در و ديوار، کمتر بغض می کنم، کمتر کمتر
باید برم گم شم یه مدت
.
.
تولد مامانم یادم رفت امسال
.

Wednesday, April 22, 2009

چهارشنبه 2 ارديبهشت سال 1388

خب من بالاخره فهمیدم که کار کردن سخته
بیشتر فهميدم که ترجمه کردن هم سخته،  واقعا هااا
بعد خب اینکه در همين دور روزه ریده شد به زبان انگليسی ام رفت اينقدر که اعتماد به نفسم و از دست دادم
کلا خوش می گذره، ولي خسته کننده است واقعا، از ساعت 7 صبح تا 11 شب
چمی دونم دیگه، فعلا همین
.
 
 
 

Monday, April 20, 2009

دوشنبه 31 فروردين سال 1388

من امروز رفتم سر اولین شغل زندگی ام

بله باعث تاسف خودم هم هست که من تا به حال کار نکردم و می دونم که این موضع کار نکردن تا بیست و 8 سالگی اصلا چیزه خوبی نبوده و کلی عوارض داشته که الان حوصله ندارم بنویسم

البته تو دوران دانشجویی تو بیمارستان کار می کردم هاا، البته کاروزی بوده، آها اونها شغل حساب نمی شده ؟ خواستم بگم که کار می زدم خودم و خلاصه در مقاطع مختلف و همچین آکبند نگه نداشتم

حالا این شغل من چی هست الان، بله، روم نمی شه بگم خب، بله

مترجمی
خلاصه این همه کلاس زبان من رفتم باید یه جا به درد می خورد یا نه ؟

بعد من نمی دونم چرا هر کی می فهمه این موضوع رو اولین سئوالی که می پرسه اینه که اینها تو رو از کجا پیدا کردن، ای بابا، سئوال بهتر نبود

خب پیدا کردن دیگه

بعد حالا اینهاش مهم نیست، مترجم قبلی دیگه نمی تونست بیاد، قرار شده من به جاش برم، بعد امروز روز آشنایی و معارفه و اینها بود، خلاصه چند تا جمله که یکی از این آقایون آلمانی که انگلیسی رو با لهجه بریتیش صحبت می کرد بعد از این نوک زبونی ها هم بود که واسه گفتن س یه کوچولو زبونشون رو میارن بیرون به دندونایه بالایی می چسبونن

خب من پس افتادم، بعده اینکه ایشون چند تا جمله گفت، مترجم قبلی هم گفت خب ترجمه کن، گفتم آی هَو نو آیدیا وات هی ایز تاکیینگ اِبَوت

خاک بر سر شدم رفت، بنده خدا آلمانیه شروع کرد توضیح دادم که من بعله، آلمانی هستم ولی خب در دانشگاه فلان انگلستان دارم تدریس می کنم، قبول دارم یکم لهجه دارم ولی عادت می کنید، الان همه دانشجوهاي من مي فهمن من چی می گم

گفتم شما به این می گید یکم ؟

 سرزبونی صحبت می کنی رو چی می گی ؟

ای بابا، حالا رئیس هم ایشون بودن، یعنی کل مکالمات با ایشون بود، ای خداا

بعد خب سوتی های امروز من فقط به این هم خلاصه نشد، رفته بودیم یکی از این خونه های خیلی خیلی قدیمی که سرداب داشت، من هم شروع کردم توضیح دادن، آخر گفت فارسی اش چی می شه، گفتم قنات، اون هم شروع کرد به تکرار کردن که قنات قنات

آخه قنات ! ؟
یکم بعدش یادم اومد البته، ولی گفتم ولش کن
اي بابا، خب هول شده بودم

گل ارکیده همون زنبق ِ دیگه، هاا ؟ اگه هست که فبها، اگه هم نیست که این دومین سوتی بود

خب من نزدیک به پس افتادن بودم، داشتم تصمیم می گرفتم که بگم من نمیام و به من چه و یکی دیگه رو پیدا کنید، بعد به خودم گفتم خره، خاک بر سرت کنن، تو می تونی و از این خزعبلات تحویل خودم دادم

حالا شانس آوردم که تا بعد از ظهر این مترجم جدیده هست و من فقط قراره نگاه کنم ببینم چه خبره
از فردا خودم تنهام : (
امیدوارم خوش بگذره
.

Saturday, April 18, 2009

شنبه 29 فروردین سال 1388

خانواده یعنی مامانت روزی حداقل دو بار بهت تلفن می زنه، یه بار ظهر وقتی از سر کار برمی گرده، خبرت و می گیره  ازت می پرسه امروز می ری پیشش یا نه، یه بار هم غروب تلفن می زنه که اگه نرفته باشی دیدنش، ازت بپرسه چرا نیومدی؟

خانواده یعنی داداشه می شینه کنارتون، هی غیب نمی شه که مجبور باشی وقتی می ری یه بار بری تو اتاقش بهش سلام کنی، یه بار هم بری تو اتاقش خداحافظی کنی

خانواده یعنی بابات، بابات، بابات، وقتی رفته خرید، به محض اینکه می فهمه تو خونه اونها هستی، خریدش و ول می کنه و میاد که تو رو ببینه، مامانه ازش می پرسه خرید هات کو؟ می گه دیدم این دختره اینجاست، دیر می شد، دوباره می رم حالا

خانواده یعنی بابات، وقتی یه روز نمی ری پیششون فرداش بهت تلفن می زنه می گه دختر غیبت داشتی دیروز ها، حواست هست، نه تلفن زدی، نه اومدی

خانواده یعنی، بابات نشسته یه گوشه، نگاه می کنه مامانت و که داره با تلفن با تو حرف می زنه، هی منتظر می شینه گوشی رو بگیره صدات و بشنوه، هی حرص می خوره چرا مامانه گوشی رو نمی ده بهش، در کمال تعجب می بینه مامانه گوشی رو قطع کرد، می ره از تو اتاق با موبایلش بهت زنگ می زنه، تو شماره اش و می بینی، تعجب می کنی، می بینی ناراحته که چرا مامانت گوشی رو بهش نداده، که می گه الان با مامانت دعوام شد می گم چرا گوشی رو قطع کردی نذاشتی من با این دختره صحبت کنم

خانواده یعنی این

کجا بودین تو همه این سالها ؟

شما که همه این کارها رو بلد بودین ؟ چرا دریغ کردین پس ؟

چرا من هر چی اومدم جلو جواب نداد، چرا پس زدین ؟

حالا ؟
.

Friday, April 17, 2009

بعد تر

بعد آها يه چیز دیگه
قرار شد مسابقه بذارن مامان باباش ببینن کی قوی تره
بعد اين پسره 5 ساله هه شده بود داور مثلا
وقتی مامانش زمين مي افتاد، به باباش می گفت، بابايي، یه لحظه صبر کن، موهای مامانی خراب شد، بعد شروع مي کرد موهای ه مامانش و مثلا درست می کرد
باز تا احساس می کرد در حق مامانش داره ضعیف کشي می شه می گفت : بابایی، یه دقه وايسا، لباس مامانی خراب شد
.

پنج شنبه 27 فروردين سال 1388

آقا ما بچه نداریم، دوست هم نداریم داشته باشيم، ولي خب نمی شه ذوق نکرد گاهی
پسره دراز کشیده، چشاش داره گرم می شه، یه دونه از این کاغذ هاي رشته رشته که طلایی هستن هم از صبح هي دستش گرفته باهاش بازی کرده، هنوز هم که داره خوابش می بره تو دستشه
بعد به مامانش می گه : مامان اين طلام و بگیر مباظبش باش
.

Thursday, April 16, 2009

چهارشنبه 26 فروردين سال 1388

چقدر سخته دل کندن از چيزهایی که دوستشون دارم و به ديدنشون عادت کردم، به این کتابخونه بهم ريخته، به این فيلم هاي پخش و پلا روی زمین، به اين میز تحریری که روش هيچ چیزي سرجای خودش نيست
دارم کتابهای زبانم رو کارتن مي زنم که بدم به استاد زبانم، یکي یکي سی دي ها شون و بهشون چسبوندم، وقتي رسيدم به کتاب قصه هام دلم هري ریخت پایين، هنوز اینقدر توان پيدا نکردم که برم از تو کتابخونه درشون بیارم و بذارم تو کارتن
همه اين کارهایی که من الان دارم انجام مي دم رو چمبه يه ماه پیش کرد، يه روز نشست، هر چی رو که نمی خواست ببره یا ريخت دور یا داد به کسی
من نمی تونم، دوست دارم گاهي بشینم فکر کنم که فلان کتابم الان توی کارتن، توي خونه مامانم ه، یه روز می رم ميارمش
یه دونه قابلمه مسی دارم که عاشقشم، توش همیشه غذاهاي خوشمزه می پزم و یه عالمه بوس و بغل و عشق می ریزم توش و مي شینم به لبخند آدم هایی که دارن می خورن نگاه می کنم و کیف مي کنم، حالا نمی تونم اون و با خودم ببرم، ولی یکي از دفعه هایي که بر می گردم حتما با خودم می برمش
یادم رفته بود دل کندن اينقدر سخته
.

Wednesday, April 15, 2009

سه شنبه 25 فروردین سال 1388

یَک هواي پدر سگی شده اینجا که نگووو، بس که خوبه
.

Tuesday, April 14, 2009

دوشنبه 24 فروردین سال 1388

غمگینم
می دونم چرا
ولی جوابش یکی دو تا نیست، یه مجموعۀ در هم آمیخته از دلایل مختلفه
نمی تونم خودم رو قضاوت کنم، سخته
باید خودم رو سرزنش کنم ولی ترجیح می دم غر بزنم
نمی دونم کارهایی که در گذشته می کردم و لذت می بردم و الان انجام نمی دم و دلتنگشون هستم رو واقعا دوست نداشتم و تظاهر می کردم که دوست دارم، یا اینکه شرایط باعث شده فقط ازشون دور بشم؟ یا که کلا چه مرگمه ؟
الان یه مرضی گرفتم که دنبال یه آدمی می گردم که سرزنشش کنم واسه کارهایی که باید می کردم و نکردم، واسه چیزهایی که باید بهش می رسیدم و نرسیدم، بعد اون آدمه در حال حاضر در دسترس نیست یا پا نمی ده
کلا این می شه که غم می گیره آدم و
.

Thursday, April 2, 2009

چهار شنبه 12 فروردین سال 1388

یه چند وقتی هست که دارم این سریال رو می بینم، خیلی دوستش دارم
نمی دونم والا، یه سری کارا هست که آدم موقع غم و شادی انجام می ده کلا حال می کنه، حالا من هم همین، ناراحت می شم این و می بینم، خوشحال می شم این و می بینم، یه مرضی گرفتم
ولی خیلی حال می ده
.

Wednesday, April 1, 2009

سه شنبه 11 فروردین سال 1388

من به این نتیجه رسیدم که به آدم هایی که اصولا وقتشون آزاده کلا، یا اینکه وقت آزاد خیلی دارن دیگه خیلی نزدیک نشم
بابااااااا، همین الان از جنگل برگشتیم، تلفن می زنن می گن امشب بشینیم، امشب بریم فلان جا، امشب بیایم خونه شما، امشب میاین خونه ما، دوباره کی بریم جنگل، کوفت زهر مار
بعد هر وقت جواب اینه که " نه ما کار داریم نمی تونیم"، پاسخ اینه که" ای بابا، شما هم که همه اش کار دارین، این کاراتون کی تموم می شه پس، اصلا چی کار دارین ؟" خب یکی نیست بگه پدرت خوب مادرت خوب خیر سرمون همین الان دیدیمتون، بذار دو ساعت بگذره
همین خلاصه، با آدم های وقت آزاد زیاد دار خیلی دوست نمی شم دیگه
.