Wednesday, February 11, 2009

چهارشنبه 23 بهمن سال 1387

هی تو این مدت مجبور بودم بین تهران و گرگان رفت وآمد کنم، اینطوری شده که روی هیچی نمی تونم برنامه ریزی کنم، تا میام به کارام سر و سامون بدم مجبور می شم دوباره برم تهران
احساس می کنم خونمون شبیه خونه نیست، آخه خونه ای که یخچالش خالی باشه، یا اینکه چند تا تیکه کالباس و کره پنیر توش باشه خونه است آخه

خب وقتی من میام گرگان می رم خرید، بعد تا می فهمم مجبورم برم تهران هر چی خریدم و گذاشتم تو یخچال مصرف می کنم که خراب نشه، یخچال می شه خالی

بعد چمبه هم که آشپزی نمی کنه، وقتی هم  بر می گردم تا یکی دو روز آشپزخونه غیر موارد چایی و قهوه تعطیله، می رم خرید، باز تا یکم می ره خونمون بشه خونه و بوی غذا، باز تهران

بالا آوردم دیگه

حالا پریروز غروب رسیدم، الان دارم بهش فکر می کنم که احتمالا باز به زودی که نمی دونم کی هست باید برم تهران، برم خرید؟ نرم؟

حالا تصمیم گرفتم امروز برم یه کارایی بکنم

نتیجه اینهمه تهران و گرگان کردن این شده که من از تیر ماه ده کیلو چاق شدم خب، هر دفعه می رم تهران دو کیلو یا حالا کمتر

خب آدم تو خونه دیگران  رژیمش نمیاد که، بعدش هم هی شام اینرو اونور، حالا کم هم که بخوری خلاصه یه چیزی می خوری دیگه
دارم توجیه می کنم:دی

خب نه که تابستون هم نزدیکه، خلاصه منظورم اینه که پالتو دیگه نمی شه پوشید خب، دیگه چیزی وجود نداره که بشه زیرش قایم شد و  این حجم چربی رو مخفی کرد

حالا این چمبه خیلی نامرده، صد سال یه بار شام نمیخوره، همینکه من می گم من می خوام از شنبه(:دی)رژیم بگیرم، همون شنبه کذایی که میاد، از صب می گه خب شام چی بخوریم به نظرت؟

حالا من این دفعه واقعا واقعا رژیم گرفتم، نه از شنبه تازه، از همین دیروز ظهر بعد از نهار:دی
خب مامانم اسفناج ته چین درست کرده بود با مرغ، تازه شم
.

Wednesday, February 4, 2009

چهار شنبه ؟ بهمن سال 1387

من راستش تازه فهمیدم که آدم سرش شلوغه یعنی چی؟
یعنی این که فقط سرش شلوغه و صرفا نشسته به در و دیوار نگاه می کنه و نمی دونه چه غلطی قراره بکنه؟
یعنی یه عالمه چیز تو مغزته که سرت و به قول معروف شلوغ کرده ولی از نظر زمانی وقتت کاملا آزاده
هی دارم فکر می کنم که خیلی کارا باید انجام بشه، بعد می گم ولش کن حالا یادداشت می کنم دو هفته مونده به رفتن انجام می دم، هنوز هم یادداشت نکردم
چمبه همه کاراش و لیست کرده زده به دیوار داره دونه دونه روش خط می کشه
نظم حال به همه زن
هی می گه تو هیچ کاری نمی خوای انجام بدی؟
خب من اصلا نمی دونم باید چه کاری انجام بدم راستش، اصلا هم مهم نیست الان، حالا شاید دو هفته مونده به رفتم یه چیزایی مهم شد، نمی دونم
.
خب جدیدا با یه سئوال فلسفی در مورد خودم مواجه شدم که هر روز بهش دارم فکر می کنم، قبلا هم فکر می کردم ها، ولی بعد از دفاع از پایان نامه خیلی بیشتر شده
من بزرگ شدم قراره چی کاره بشم ؟
نه واقعا قراره چه غلطی بکنم آخه
خب هنوز نمی دونم، اصولا هم فکر نکنم حالا حالا ها بفهمم
امتحان آیلتس که قرار بود بدم؟ ها ؟ چیزه، هیچی ولش کن
.

Thursday, January 22, 2009

چهارشنبه دوم بهمن سال 1287

ویزامون اومد
بعد از 21 ماه
.
از بچه هایی که تبریک گفتن خیلی خیلی ممنونم
:)
.

Sunday, January 11, 2009

یکشنبه 22 دی ماه سال 1387

این سریال هزار دستان که قدیما پخش می شد ؟ هیچی ازش یادم نیست جز یه صحنه اش، همون جا که یه نفر روی صندلی سلمونی نشسته بود بعد مرد آرایشگر داشت ریش یارو رو می زد، یهو با همون تیغ سرش و می بره ؟

بعد ازاین همه سال این یکی صحنه یادم نمی ره

هر دفعه هم که با چمبه می ریم آرایشگاه، وقتی نوبت به اون قسمت می رسه که آرایشگر تیغش و بر میداره که خط پشت گردنش و درست کنه اون صحنه هه میاد جلو چشمم

قطع هم نمی شه لامصب، همینطور صحنه های بعدی رو هم سوار می شن
.

Saturday, January 10, 2009

شنبه 21 دی ماه سال 1387

من و چمبه هر وقت حالمون خوبه، انرژی داریم و سر حالیم، شام نمی خوریم، ولی کافیه یکم حالمون بد باشه، اولین چیزی که تو ریتم زندگیمون تغییر می کنه شام خوردنه، دومیش سک.س

شام می شه هر شب، سک.س می شه تعطیل

رکورد سه ماهه هم داریم واسه این دوتا، که در همون سه ماه بنده پنج کیلو چاق شدم، حالا عزا گرفتم واسه کم کردنش

مساله اینه که تو این مواقع خب خودمون می دونیم باید چی کار کرد، مغزمون هم تعطیل نمی شه که یادمون بره چی کار کنیم، ولی هیچ کار نمی کنیم چون حوصله نداریم

وقتی آدم کلا بی حوصله می شه، حالا گیرم راه حل ها رو هم بدونه، حوصله نداره خب پیاده شون کنه که

حل مساله مال موقعی ِ که آدم انرژی داره، نه مواقع بی حوصلگی که

وقتی هم انرژی داری که لابد ناراحتی نداری دیگه

چمی دونم قاطی شد اصلا

حالا اون رکورد سه ماهه مال چند وقت پیشه، درمان شدیم جفتمون، ولی الان یکی دو شبه که باز بساط شام خوری راه انداختیم، کی بکشه به اون دومی معلوم نیست
.

Friday, January 9, 2009

جمعه 20 دی ماه سال 1387

موقع کنکور فوق لیسانس با یکی از دوستام درس می خوندم، نتیجه ها که اومد من قبول شدم و اون قبول نشد، بهش تماس گرفتم که هم خبر قبولی خودم و بدم هم ببینم اون چی کار کرده؟

وقتی از نتیجه همدیگه خبر دار شدیم من خیلی ناراحت شدم که اون قبول نشده و اون هم گریه افتاد پشت تلفن

اون روز حس اون و خیلی خوب درک نمی کردم

تا امروز

ما با یکی از دوستامون به فاصله ده روز از هم واسه ویزای استرالیا اقدام کردیم، اونها ده روز عقب تر از ما، امروز بعد از حدود 20 ماه که از لاجشون گذشته ویزاشون اومد

اصلا توانایی این و نداشتم که تلفن کنم بهش تبریک بگم، اولین کاری که کردم زنگ زدم به چمبه و یه فصل پشت تلفن گریه کردم، بعد از یکی دو ساعت که حالم بهتر شد به دوستم تبریک گفتم

اصلا اصلا حسادت نیست این حس، یه حسی بود شبیه اینکه دوست داشتم با هم ویزامون میومد، یه حس همراه خستگی، یه حسی که منتظر اتفاق خوبی هستی ولی نمی افته، یه چیزی شبیه اینکه کاش جای اون بودی، در عین حال که خوشحالی اون موفق شده
خستگی خستگی خستگی
.

Tuesday, January 6, 2009

بعد تر

دوست دارم همه آدم ها رابطه هاشون خوب باشه هااا
ولی خب، یه آدمی که ادعاش ک.ون خر و پاره می کرده و با دوست دختراش ازدواج نکرده چون به قول خودش می ترسیده تو پاچه اش بره و همیشه می خواسته یه دختر آفتاب مهتاب ندیده بستونه
وقتی این و می بینم که رفته ازدواج کرده
بعد اساسی، اساسی ِ اساسی تو پاچه اش رفته، چه جورررر
آخ حال می ده، آخ حال میده
وایییی
بد جنسی ِ ها، ولی خوبش شد
.

سه شنبه 17 دی ماه سال 1387

فنجون و از رو میز بر می دارم، سبکه، می برم دم لبهام، شیبش می دم، هیچی نداره، خالیه

چرا من یادم نمیاد کی تموم شده

چرا یادم نمیاد؟ حداقل باید دو سه باری این کار و کرده باشم تا تموم شده باشه، ولی یادم نیست؟

میوه پوست می کنم تو بشقاب، تا میام بخورم می بینم نیست، به چمبه می گم تو خوردیش؟

می گه نه بابا، خودت داشتی الان می خوردی

پس چرا یادم نمیاد؟

اینقدر که سر هر چیزی که قراره بره سمت دهنم اینطوری شدم ها، احساس سیری دارم ولی یادم نمیاد کی و چی خوردم که سیر شدم

.

دوازدهم بهمن امتحان ایلتس دارم که مربوط به مهاجرت به استرالیا می شه، نمره خیلی بالایی نمی خواد، ولی خب حوصله ندارم بخونم، هنوز بین کتابا گیج می زنم

.

از تیر ماه تا الان، یه چند کیلویی چاق شدم که دارم کمش می کنم، گاهی فکر می کنم آدمهایی که مثلا 30 کیلو چاق می شن با چه انگیزه ای رژیم می گیرن، من اصلا تحمل یه همچین هدف بلند مدتی رو با این همه زجر ندارم، ترجیح می دم چاق بمونم تا اینکه 30 کیلو کم کنم

یادمه یه زمانی که جوون بودم ورزش می رفتم، یه خانمی بود تو اون کلاس که خیلی خیلی چاق بود، یعنی دقیقا یادمه به جااااان خودم شکمش تا تقریبا یه وجب بالای زانو هاش همینطور آویزون بود، یه بار خودش شروع کرد به سخنرانی که من اگه میام ورزش می کنم اصلا هدفم لاغری نیست، هدفم سلامتیه؟

آخه من شوهرم اصلا دوست نداره لاغر بشم، بهم گفته به شرطی می ذارم بری کلاس ورزش که لاغر نشی
اون موقع که این حرف و زد فکر کردم بعضی آدم ها چه قدر خرن

.

رفتیم از جنگل واسه یه گلدونی که داریم خاک برگ آوردیم، بعد از چند روز که خاک گلدن و عوض کردیم، دیدم تو خونه پر مگس های خیلی ریز شده، مثل اینایی که دور آشغال جمع می شن، اول هی دنبال یه جایی می گشتم که آشغال ریخته، بعد فهمیدم که مال این خاک هست

حالا نمی دونم چی کارش کنم، یعنی راضی شدم که کلا بی خیال گلدونه بشم، حشره هاش اعصابم و خورد کردن، با اینکه بیشتر دور و ور گلدون هستند و از روی خاکش تکون نمی خورد، ولی گاهی جاهای دیگه هم می بینمشون

امروز گرفتم اسپری سوسک کش و دور و ور گلدنه زدم، رو خاکش و برگاش نه ها، کنار هاش

ببینم دردی رو دوا می کنه
فعلا همین ها دیگه
.

Monday, January 5, 2009

چرا من احساس کردم این پست پایینی واضح بود ولی انگاری بعضی ها دچار سوء تفاهم شدند
همه موضوع این بود که این محضر داره به اینترکورس اول گفت"تصرف کردن"، یعنی چون اینها اینترکورس نداشتند و خانم به قول خودش دوشیزه بودن رفتن طلاق دادن و اسم خانمه رو از تو شناسنامه اش برداشتن
همین
 

Sunday, January 4, 2009

شنبه 14 دی ماه سال 1387

این قانونه که وقتی دو نفر می خوان طلاق بگیرن، اگه خانم هنوز دوشیزه تشریف دارن، می تونن شناسنامه شون رو عوض کنن و اسم دو طرف از شناسنامه ها پاک می شه

.

با چمبه رفته بودیم دفترخونه یه سری کار انجام بدیم، دفترداره مجرد بود، تا چمبه رفت بیرون چند تا فتوکپی بزنه به من گفت، شما یه دوست مثل خودت نداری؟ یعنی منظورم اینه که همه چیزش مثل شما باشه، واسه ازدواج منظورمه

البته من یه بار ازدواج کردم ها، یعنی عقد بودیم ولی جدا شدیم، دختره پیسی داشت به من نگفته بود، من هم تا فهمیدم طلاقش دادم، البته یه چی بگم ها، شناسنامه ام سفیده، چون تصرف نکرده بودم تونستم شناسنامه ام رو عوض کنم
.

Saturday, January 3, 2009

جمعه 13 دی ماه سال 1387

خیر سرمون اومدیم خونه گرفتیم یه چند وقت  آرامش داشته باشیم

از 25 آبان که اومدیم خونه جدید، اولین چیزی که متوجه شدیم دیدیم که آب خونه گرم نیست

حالا نمی خوام قصه بگم چون داستانش خیلی طولانیه، نتیجه اینکه هنوز بعد از حدود دو ماه تو این خونه آب گرم نداریم، حموم نداریم

بعد از اینکه اومدیم فهیدیم که بله، نفر قبلی به خاطر همین موضوع از اینجا فرار کرده رفته

هزار تا تعمیر کار و کوفت و زهر مار آورده این صابخونه ولی درست نمیشه، حالا هر مرگش که هست مهم نیست، مهم اینه که نتیجه این شده  ما از این خونه بریم، وای خدا، همین که دارم این و می نویسم گریم می گیره

دوباره اسباب کشی، کارتن زدن وسیله ها، کامیون زدن، بار کردن، بردن، کارتون ها رو باز کردن، چیدن تو خونه

دوباره گشتن دنبال خونه

صابخونه هم می گه من همه خسارت های رو میدم، گور سرش، خسارت به چه درد می خوره خب، بهش می گم وسیله ها رم شما میای جمع می کنی می بری می چینی؟

وقتی که باید بذاریم دنبال خونه بگردیم و اسباب کشی کنیم چی؟ حداقلش دو هفته می شه

تو این دو هفته از همه کارمون میفتیم چی؟

اعصابم خورده ه ه ه

فکر اسباب کشی هم تنم و می لرزونه
.

Thursday, December 25, 2008

ظهر

.

پنج شنبه 5 دی ماه سال 1387

-You are the best person I have ever seen.
.
-You are the best person I have ever Known and I love you so much.
.
-Yes, I know, I love you too, but you should lose weight.
دی:
.

Wednesday, December 24, 2008

چهارشنبه 4 دی ماه سال 1387

اینکه شما تا به حال هیچ کسی رو کتک نزدید مهم نیست، کسی رو می شناسم که توانمندیهایی داره که باعث می شه اینجور استعدادها رو در خودتون کشف کنید، این آدم به شما ثابت می کنه شما می تونید یه چیزی بردارید و بکوبید توی کلش
.

Tuesday, December 23, 2008

سه شنبه 3 دی ماه سال 1387

من از برف می ترسم
وقتی یاد روزایی میفتم که به خاطر اینکه خونه گرم نبود گریه می کردم
روزهایی که فهمیدم چطوری می شه به راحتی، به راحتی از سرما مرد
.
من از برف می ترسم
وقتی یادم میاد که سه هفته همه جا تعطیل بود و مردم هیچی نداشتند بخورن
وقتی کامیون کامیون نون از شهرهای دیگه میاوردند شمال، چون گاز نبود که نونوایی ها کار کنن
وقتی قیمت بخاری برقی چند برابر شد و خیلی ها نتونستن بخرن
روزایی که اگه می خواستی جایی بری هیچ ماشینی تو خیابون نبود، اینقدر چشمت به جاده سفید می شد که آخر سر بر می گشتی خونه
کی می تونه تصور کنه که سه هفته زندگی تویه شهر نباشه چطوریه؟
.
من از برف می ترسم
از اینکه دوباره روزایی بیاد که مجبور بشم چند کیلو لباس بپوشم
از اینکه ستون فقراتم بلرزه و انقباض ماهیچه هاش مهار نشه
از اینکه روزها و روزها نتونم هیچ کاری انجام بدم، چون سرده
.
من از برف می ترسم
از عادی شدن می ترسم
از اینکه قطعی گازه مثل برق عادی بشه
می ترسم از سرما بمیرم
.
هیچ کسی نمی تونه تصور کنه وقتی اولین برف تهران رو دیدم چه قدر بغض کردم، چه قدر
کی می شه دوباره خوشحالی ِ دیدن دونه های درشت برف رو تجربه کنم؟
کی ممکنه همۀ این احساس های از دست رفته دوباره برگردن؟
با چه قدر احساس امنیت وقتی برف بباره می تونم دوباره به آدم برفی فکر کنم؟
ها؟
.

چند شنبه بود امروز؟

خب من کور خوندم که فکر کردم دفاع کردم فارغ شدم، نه اونطورا نبود، الان مثل اسب نشستم دارم ....می کنم، خب چی می گن به این کاری که مثلا یه لغتی رو تو متن داری بعد باید بیای زیر صفحه توضیح بدی؟
حالا مثلا پانویس
همینجوری دارم پانویس می کنم
یه چیز خوشگل هم امروز فهمیدم، اینکه باز باید برم تهران تو این هوای قشنگ چهار پنج روز بمونم، کلی نقشه ریخته بودم که یه روزه برم برگردم
کاش این کارا رو قبلا کرده بودم
درس عبرتی شود براین دیگران که وقتی یه کلمه رو تو متن می نویسن همون موقع پانویس کنن، نه اینکه آخر بشینن صد صفحه رو از تو 40 تا مقاله لغتاش و پیدا کنن، یکم همچین سخته
البته این یکی از کارای قبل از صحافیه که مونده، فقط یکی اش
.
این فیلمسازا واقعا چی فکر کردن، چرا خب یه غذایی رو الکی درست می کنن تو فیلماشون ؟ بعد که ما میایم درست کنیم می بینیم چه مزخرفیه، حتی نمی شه لب زد، چرا خب؟
.

Monday, December 22, 2008

یکشنبه اول دی ماه سال 1387

خب به سلامتی ما رفتیم دیروز دفاع کردیم
از پایان نامه ای که یک سال از عمرم بابتش رفت
الانم دیگه واسم مهم نیست که چه بلایی سرش بیاد، تنها کاری هم که باهاش دارم اینه که اشکالاتش رو بگیرم و بدم صحافی و بین اساتیدی که باید تقسیم کنم و برم دنبال کارای فارغ التحصیلی
اینقدر که هی تو راه گرگان تهران رفت و آمد می کنم اصلا نفهمیدم هنوز گرگانم بالاخره یا تهران
بعدشم که الان تازه یه ساعته رسیدیم
یه چیزی هم اینکه این همه اتوبوس آتیش می گیره تو این راه شمال آیا تلویزیون می گه یا نه؟
وال لا(جهت جلوگیری از اختیار سرخودی بلاگر که خودش تشدید و همه مخلفاتش رو میذاره، اینجوری الله) چهار تاشو خودمون دیدیم
.
در مورد جریان مهاجرت هم که دوباره مدرک خواستن و دوباره ما ترجمه کردیم و فرستادیم، همین امروز
این و نوشتم یادم نره که این بار چهارم هست مدرک می فرستیم
.

Thursday, December 18, 2008

پنج شنبه 28 اآذر ماه سال 1387

نصفه شب که بیدار می شم چون جیشم گرفته، خیلی حرص می خورم، تو راه دستشویی هم به این فکر می کنم چی خوردم آخه آخر شبی من؟ ای بابا
بعد نمی دونم چرا من که اصلا سر و صدا نمی کنم تو چه جوری بیدار می شی؟
صبحش به من می گی تو راه دستشویی غرغر می کردی چرا؟
من می گم، کِی؟
دیشب
آها
.
نصفه شب که بیدار میشم حواسم هست ها، تازه قشنگ هم می فهمم به در و دیوار می خورم و هی مواظبم که نیفتم یه وقتی، بعد اون موقع که برگشتم تو رختخواب هم می دونم تو یه چیزی گفتی
اگه گفتی چی گفتم؟
چه می دونم، لابد گفتی آخییی، بیچاره من که هی می خورم به در و دیوار
نه، قربون صدقت رفتم که هی مواظب خودت بودی نیفتی زمین، بعد تو یه چیزی زیر لب گفتی که نفهمیدم، چی بود؟
الان که یادم نیست، ولی مطمئنم گفتم، حرف نزن دیگه، خوابم می پره
.

Wednesday, December 17, 2008

سه شنبه 26 آذر ماه سال 1387

هر موقع تو تاکسی می شینیم، من و میذاره وسط که اگه احیانا یه مردی کنارمون نشست اون تنش به تن مرده نخوره
رفتیم پاساژ خرید کنیم، به اش می گم زیر زمین یه اسنک فروشی داره بیا بریم یه چیزی بخوریم، تا خود زیر زمین غر زد که چرا آوردمش جاهای خلوت، بعد هم هی غر زد که تو چرا میای اینجا ها و نصیحت کرد که هیچ وقت جاهای خلوت نیا
تو تاکسی هر وقت راننده یه حرفی می زنه و من می خوام باهاش هم صحبت بشم پهلوهای من و له می کنه که حرف نزن، اینا فکر میکنن داری بهشون پا می دی
خلاصه این چند روزه با این رفتارهاش ریده به اعصاب من حسابی، تازه این چند تای بالایی کوچیکاش بود
این همه ترس و بی اعتمادی !؟
آخه زنی که تو خونه است همه اش و تماسش با مردهای اجتماع در حد سوپریه محله شونه، مادرش هم تا جایی که من سراغ دارم اصلا این تیپی نیست، دوست پسر هم نداشته غیر از شوهرش، خب معلومه همه اینها از کجا آب می خوره دیگه
یعنی احمقه شوهری که به خاطر امنیت خودش و خانواده ای که ساخته خیر سرش، همسرش رو این همه بدبخت و بزدل کنه
احمق فکر نمی کنه اگه این یه زمانی کپه شو بذاره بمیره این چه غلطی می خواد بکنه
واقعا که
.

Wednesday, December 10, 2008

نوزدهم آذر ماه سال 1387

خب به سلامتی این همه راه و کوبیدم رفتم تهران، ولی استاد آمار عزیز فرمودند که نمی تونن 23 ام بیان و وقت دفاع رو یه هفته انداختن عقب
خب من هم طبیعتا برگشتم گرگان، باز یه چند روزی هستم و دوباره می رم
.

Thursday, December 4, 2008

پنج شنبه 14 آذر ماه سال 1387

وقت دفاعم مشخص شده، 23 آذر
من هم خب مشکلی ندارم، فقط می خوام زودتر از شرش راحت شم که بیام گرگان و بتمرگم تو خونه زبان بخونم، چون واسه پنجم اردیبهشت آیلتس ثبت نام کردم
دفعۀ قبل که تهران بودم و داشتم واسه وقت دفاعم چونه می زدم، رئیس کمیته پژوهشی گفت باشه، 23 آذر و اینکه باید 17 آذر شونزده نسخه از خلاصه پایان نامه ات رو میز من باشه
گفتم باشه خانم دکتر، مشکلی نیست، من همون 17 ام میدم یکی از بچه ها بیاره
خلاصه زمین رو به آسمون چسبوندم ولی قبول نکرد، گفت الا و بلا باید خودت بیاری و از هیچ کس دیگه ای حتی استاد راهنمات هم قبول نمی کنم، خودت رو باید اون روز ببینم
آخر سر هم فرمودند که این مشکل من نیست که شما شهرستان زندگی می کنید
حالا مجبورم که فردا پس فردا برم تهران، دقیقا واسه اینکه چند تا ورق رو بذارم رو میزش، همین
با جلسه دفاع فعلا یه مشکل دارم
اینکه باید از چند تا آدم قظمیت که هیچ کاری واسه این پایان نامه نکردن تشکر کنم، یعنی که چی؟
رئیس دانشکده!؟ من اصلا ندیدمش تا الان خب، تشکر چی؟
معاون!؟ بی خیال بابا
رئیس کمیته پژوهشی!؟ خب فقط تاریخ ها رو مشخص می کنه که اگه باهاش خوب رفتار کنی و بهش بگی خانم دکتر، زود بهت وقت می ده
استاد ناظر !؟ وقتی پایان نامه رو به اش دادم خوند، یه هفته بعدش بهم برگردوند و هیچی هم نگفت، خب چی چی که از راهنمائیش تشکر کنم؟
استاد آمار !؟ خب فقط تعداد نمونه رو مشخص کرد، و دیگر هیچ
استاد راهنما !؟ خب یه چند باری زنگش زدم، ولی کلا 5 % پایان نامه رم انجام نداده
استاد مشاور!؟ خب فقط آزمایشها تو آزمایشگاه اون انجام شده، همین، یعنی هر جایه دیگه هم می تونست باشه
تازه اینها که هیچی
مثلا باید بگم، از چمبه می تشکرم بابت همه همراهی هاش و تحمل غرغرهای همیشگی من؟ خب این که کلا ربطی به پایان نامه نداره
از مامانم اینا، وای خاک به سرم، بی خیال
دلم نمی خواد خب تشکر کنم، الان یکی برنگرده بگه خب نکن، چون نمی شه که، هر پایان نامه ای که باز می کنی، حداقل یه ورق داره از این تشکرجات، مردم به روح پدرشون هم تقدیم می کنن، بعد من خب حالا تو پایان نامه که هیچی، اون روز باید جلوی اون همه ادم این پرت و پلاها رو بگم، نگم!؟ نمی شه که، خب همه رفتن گفتن، خراب کردن دیگه، الان من نگم نمی شه
سر پره دفاع، چند روز قبلش استادم تلفن زد گفت اول که خواستی شروع کنی بگو" از اعضای هیئت علمی تشکر می کنم بابت حضورشون" بعد من رفتم همین و بگم دو بار زبونم گرفت سر هیئت علمی اش
اینایی که می رن اون بالا شعر می خونن رو بگو
..

Tuesday, December 2, 2008

دوشنبه 11 آذر ماه سال 1387




.

.
.
.


خب وقتی گیس طلا بیاد گرگان، بعد هی از اینجا خوب خوب بنویسه، آدم حسودیش می شه دیگه
.

Saturday, November 29, 2008

جمعه 8 آذر ماه سال 1387

وقتی کلاس دوم دبستان بودم، یه معلمی داشتم که برادرش شهید شده بود
یه روز گفت : برادر من اینقدر آدم مومن و خوبی بود که همیشه دو متر رو هوا راه می رفت، ما هم که اولاش نمی دونستیم، همسایه ها گفتن، بعدا که دقت کردیم دیدیم آره ه ه ه دو متر رو هوا راه می ره، یعنی اینقدر آدم خوبی بود
.
خب من هم کوچیک بودم دیگه، دوست داشتم رو هوا راه برم، چه قدر دعا کردم خدائیش که یه بار، فقط یه بار بتونم رو هوا برم، نه دو متر حتی، دعا می کردم که یه سانتی دو سانتی
خدا می دونه چه قدر فقط رو در خودکار بیک تمرین می کردم که بتونم از زمین بلندش کنم(خوب دیدم نمی تونم رو هوا راه برم تصمیم گرفتم از جاهای کوچیک تر شروع کنم شاید جواب داد)، یعنی روزی چند ساعت می شستم به در خودکار بیک نگاه می کردم فقط، ولی خب موفق نشدم دیگه
یعنی واسه همه لحظه هایی که من فکر می کردم که خیلی آدم بدی هستم که نمی تونم هیچ کدوم از این کارا رو انجام بدم، این معلمه خره
.
یه روز هم اومد گفت بچه ها مگس خیلی موجود خطرناکیه، مواظب باشین، یکی از فامیلهامون، مگس ازجلو صورتش رد می شده، تو چشمش تخم ریزی کرده(بعد پلک پائینش رو کشید پایین، گفت اینجا)، اول که تخم ریزی کرده بود نفهمید، بدا که بچه مگس ها دنیا اومدن و از تو چشمش پرواز کردن فهمید، رفت دکتر ولی نتونستن براش کاری بکنن، تا مگس ها خودشون کم کم پرواز کردن رفتن
.
خب ما بچه بودیم، باور می کردیم دیگه، هر وقت مگس از جلو صورتم رد می شد، می رفتم جلو آینه پلک پائینم رو می کشیدم ببینم مگس ها تخم ریزی کردن یا نه؟
یعنی فکر نمی کرد ما یه روز بزرگ می شیم می فهمیم دروغ می گفته؟
.

Thursday, November 27, 2008

پنج شنبه 7 آذر ماه سال 1387

دفتر تحصیلات تکمیلی
.
اِ اِ اِ ، شما اینجا چی کار می کنین؟
اومدم یه عرض ارادتی به اساتید بکنم
آها، مممممم، راستی شما پارسال دفاع کرده بودین دیگه، درسته؟
آره، پارسال بود
الان چی کار می کنی؟
دانشگاه ..... هیئت علمی شدم
الان آخه فوق لیسانس ها رو که هیئت علمی نمی کنن !؟ چه جوری؟
خب لطف خدا شامل حال ما شد
آها
.

Monday, November 24, 2008

یک شنبه که الان نمی دونم چندمه

باز غرغر در مورد پایان نامه شروع شد به سلامتی
هفتۀ پیش شنبه 25 آبان رسیدیم گرگان، درگیر اسباب کشی، از دانشکده تلفن زدن پاشو بیا 4 شنبه پره دفاع داری، بابااا، بی خیال من هنوز نرسیدم وسیله هام و باز کنم
خلاصه که انداختمش واسه این هفته، هنوز نرسیده  باید دوباره برم تهران
هشت ساعت راه
فقط هم تونستم پاورپوینت هاشو آماده کنم، هنوز یه دور هم از روش نخوندم
این 4 شنبه پره دفاع، دو سه هفته بعد دفاع نهایی، برطرف کردن اشکالات، تحویل دادن پایان نامه، انجام کارای فارغ التحصیلی
فکر کنم اینطور که بوش میاد سه چهار دفه ای مجبورم پشت هم برم تهران
زودتر این کابوس دفاع هم تموم بشه
.

Saturday, November 22, 2008

جمعه اول آذر ماه سال 1387

وسط یه مبل سه نفره نشسته، میز وسط مبل و کشیده نزدیک تا بتونه کف پاشو به اش تکیه بده، روی میز یه فنجون قهوۀ نیمه پره، کنارش قهوه سازی ِ که گذاشته روی زیر لیوانی، یه بشقاب کیک خورده شده که تیکه های خامه اش گوشۀ بشقاب ماسیده، معلومه که خامه هاش و موقع خوردن با کارد یا چنگال مثل ماله کنده و گوشۀ بشقاب مالونده
یه نفر یک پرتقال پوست کنده، شیش هفت قسمتش کرده و گذاشته روی میز رفته، یه جوری به پرتقال نگاه می کنه که انگاری داره فکر می کنه می شه باهاش مربای پرتقال پخت؟
یه پر از پرتقال بر می داره، میذاره تو دهنش، یه گاز که می زنه قیافش و ترش می کنه
روی پاش یه کتابه که تقریبا اوائلشه، یه بالش هم گذاشته روی مبل، کنارش، که هر وقت دلش خواست درازکش کتابش و بغل کنه بخونه
زیر سیگاریشو می ذاره رو بالشت، پاکت سیگار و برمی داره، از اون آدم هاست که وقتی سیگارش و از تو پاکت در میاره، با دست راستش کون سیگار و می گیره بین سه تا انگشتش، طوری که وقتی می خواد بذاره گوشۀ لبش فقط پشت دستش رو می بینین که داره می ره سمت لب هاش، رسید اونجا، یکم جابه جاش می کنه و کبریت و برمیداره، روشنش می کنه و طوری بغلش می کنه انگاری داره تو خونه باد میاد، می بره سمت سیگار، همینطور که داره یه پک محکم می زنه که خوب روشن شه کبریت و تکون می ده و میندازه تو فنجون نیمه پر قهوه، بدش میاد تو زیر سیگاری کبریت سوخته باشه
هر از گاهی یه پک به سیگارش می زنه و به کاغذی که گذاشته روی کتابش نگاه می کنه، مدادش و از روی میز بر می داره، روی کاغذ یه چیزی رو خظ می زنه و دوباره میذارش روی میز
یک نفر از تو اتاق بغلی یه جملۀ خبری می گه
لباش و جمع می کنه، دلش نمی خواد هی صدا بیاد حواسش پرت شه
بی خیال نوشتن می شه، سیگارش و می کوبه تو زیر سیگاری، کتاب و با کاغذ ِ لاش می بنده، زیر سیگاریش و میذاره روش و هر دوشون و پرت می کنه روی میز، زیر سیگاری از اون ور میز میفته، قطعا همه خاکسترهاش پخش زمین شدن، زیر لب یه چیزی می گه، انگاری گفت فاک
بالش و یکم پف دار می کنه و به پشت دراز می کشه روی مبل
به اتاق بغلی می گه می دونی من چه خونه ای دوست دارم؟
چی؟
یه خونه که درش چوبی ِ کولون دار باشه، حیاطش آجر فرش باشه، وسطشون، منظورم آجر فرش هاست، علف های مغز پسته ای داشته باشه، روشون پرجلبک های ریز باشه، از اونهایی که رو سفال های سقف ها هستن ؟
آها، آره
یه جوری که هر وقت بخوای روشون راه بری باید مواظب باشی لیز نخوری، هر چند وقت یه بار هم مجبور باشی با شُت بسابی شون، یه حوض با یه درخت گردوی گنده وسط حیاط باشه، هر روز برگ های درخت و از تو حوض جمع کنی و غر بزنی، وقتی بخوای وارد اتاقها بشی، هفت هشت تا پله چوبی باشه، بعد یه سکوی چوبی، از اونا که وقتی روش راه می ری هی زیر پات می لرزه ؟ دُ ییدن که هیچی، همۀ اتاقهاش شیش تا در چوبی داشته باشن، تو هر طولش دوتا، تو هر عرضش هم یکی، درهاش حالا نمی گم پر شیشه های رنگی باشه، ولی اقلکم یکی دو تا رو هر درش باشه، یه پشت حیاط داشته باشه که توش و پر مرغ و خروس و اردک کنی ، بعد هر وقت در و باز می کنی همه به طرف در حمله کنن، فکر کنن واسشون غذا آوردی ، بعد بلند بهشون بگی چیه؟ کوفت و بخورین!؟ همین الان واستون یه عالمه نون ریختم!؟ به نظرت خوب نیست؟
ها ؟ آخه اینی که گفتی خیلی سخت نیست؟
.
یکم می چرخه، به بشقاب پرتقال نگاه می کنه، دستش و دراز می کنه یه پر بر می داره، یکم نگاش می کنه می ذاره تو دهنش
نچ، نمی شه، ترشه
.

Monday, November 10, 2008

بعد از ظهر

آخه من نمی دونم بچه بدبختی که این عکس و می بینه، نمی گه این بچه هه تو عکس چرا دو.دو.ل نداره؟
.

دوشنبه 20 آبان ماه سال 1387

الان خیلی خوبه که فصل نباتات شده، هی آدم میتونه پرتقال نارنگی اینا بخوره، مگه نه؟
منظورت فصل مرکبات  ِ دیگه، مگه نه؟
.

شب تر

بعدشم کارتون نه  و کارتن
.

شب

وقتی شمال بودم به صاب خونه اینجا تلفن کردم و گفتم که ما می خوایم اینجا خونه بگیریم، شما کی می تونی پول رهن رو آماده کنی، گفت ده روز دیگه، ما هم رفتیم رو حساب حرفش چک دادیم، حالا دیروز به اش تلفن کردم می گم ما داریم پنج شنبه-جمعه می ریم، در مورد پول که با شما صحبت کرده بودم، مشکلی نیست که؟ چون ما اونجا چک دادیم، گفت ای باباااا، چرا به من نگفتین؟ خب من دارم وام می گیرم و تا اول آذر نمی تونم پول رو بدم، گفتم من که به شما گفته بودم، می گه شما باید در مورد تاریخ چک با من مشورت می کردین
حالا امیدوارم که بتونه پول رو بده چون اصلا حوصله سر و کله زدن ندارم باهاش
.
بعدشم الان داریم کم کم وسائل رو کارتون می زنیم، مثلا چیزایی که تا سه چهار روز دیگه لازم نمی شن
بعد از هر کارتونی که آماده شده و چسب کاری شده، وقتی چمبه می ره بذارش روی بقیه کارتونا، می شینم رو زمین، زانوهام و می گیرم تو بغلم، سرم و می ذارم رو زانوهام جوری که چشام بچسبه به برجستگی زانو ها، بعد ادای گریه در میارم، یعنی ادای گریه ناراحتی ها، نه ادای مسخره ای و اینا
خب اسباب کشی ناراحتی داره دیگه
خب یه چیز بد هم هست اینه که من نمی دونم چرا چمبه اینقدر دوست داره همه چی رو بریزه دور خب؟
داستان داریم خلاصه
.