Friday, October 16, 2009

آپارتمانی که توش زندگی می کنیم آجرهای قرمز داره، که دوست دارم، حیاطمون درخت داره، اسم درختاشو خیلی نمی دونم، ولی یه دونه درخت ازگیل داره که تازه میوه داده من هم یکی دوبار ازش میوه کندم خوردم، مزه اش خوب بود، شیرین، ولی من شکوفه های ازگیل و بیشتر از میوه اش دوست دارم بس که بوش خوبه
از این گلهای بابا آدم هم داره، برگهای پهن دارن، که اگه گل بده سفیده، شکلش یادم نیست دقیق ولی فکر کنم شبیه گل شیپوری بود
خونمون یه بالکن داره، کوچیکه ولی منظره اش خیلی خوبه، رو به حیاط
صابخونه وقتی داشته از خونه می رفته یه میز کوچیک و دو تا صندلی رو گذاشته رو بالکن، یه میز گرد کوچولو که قشنگ اندازه اس
اولا که اومده بودیم خیلی استفاده اش نمی کردم، ولی الان هر روز غروب یه رومیزی بته جقه قرمز پهن می کنم رو میزه، متعلقاتم رو ورمیدارم و میرم، می شینم رو صندلی ِ رو به حیاط، لم می دم و پاهام و تکیه میدم به دیوارش
ما طبقه اولیم و دیوار بالکن هم کوتاه، انگار که وسط حیاط نشسته باشم
حیاطی که وقتی هوا تاریک می شه نمی دونم کی ؟ ولی یه نفر یه دونه چراغ حبابی گنده که وسط حیاط هست رو روشن می کنه
یه نور نرمی می فرسته لای این درختها و بته ها، خوب
آدم اصلا یهو خنده میاد رو لبش وقتی این چراغه روشن می شه
اینجا هواش باد زیاد داره، یه طوری که احساس می کنم این درختها خسته نمی شن؟
.
یه کار دیگه هم که صابخونه کرده اینه که یه چیز چوبی که نمی دونم اسمش چیه وصل کرده رو سقف بالکن، بعد هر وقت که باد میاد این چوبها به هم می خورن و یه صدای خیلی خوبی میده، عجیب
یعنی اصلا کاربرد این وسیله همین ِ که بذاری اش جایی که باد بهش بخوره، بعد شروع کنه به نواختن واست
حتی اون سوراخی هم که وسطش داره شاید مثل این باشه که گنجشکی پرنده ای بره توش لونه بسازه
ولی نه
به نظرم فقط واسه صداست، صدا
یعنی وقتی اون نی ها بهم می خورن
.
یادمه روزهای اول هی فکر کردم آخه این صدای خوب از کجا میاد
.




.

Friday, October 9, 2009

بعد از ظهری چیزی حدود5 ساعت نشستم به این نقاشی نگاه کردم، می خواستم بفهمم اینکه موهاش جلوش این شکلیه پشتش چطوریه؟
بعد خلاصه هی گل گرفتم دستم و با احتمالات مختلف جلو رفتم
بعد که فکرام تموم شد، گفتم برم تو نت بگردم ببینم شاید طرح دیگه ای از پشت سرش باشه
یا شاید یه نفر دیگه که نقاشی اش خوب بوده یه فکری به کله اش زده از پشت موهای این خانوم و کشیده باشدش
.

.
تا این و پیدا کردم
ولی آخه لامصب، جلو موهای رو اینطوری کردی قبول، چطوری می شه یه نفر پشت موهاش و این مدلی درست کرد آخه
این که نصف موهاش و از جلو آورده به پشت و بالای گوش پیچونده
اون حجم انبوه پشت سرش و از کجا آوردی خب
اصلا گیرم که همینقدر مو داشته، از کجا شروع کردی به بافتن ؟
.
...

Sunday, October 4, 2009

چمبه می گه چقدر آرایشت قشنگ شده، چقدر این ست لباست خوب شده، چقدرغذا خوشمزه شده و یه سری از این چیزا
پریروزا داشتیم نهار می خوردیم، می گه وای، چقدر اسفناج ته چین ِ خوشمزه شده
می گم آره، خیلی خوب شده، اسفناج ها که اومدن خونه رفتن خودشون ُ شستن پریدن تو دیگ که تف بخورن، بعد پیازها خودشون و خرد کردن و سرخ کردن و با اسفناج ها قاطی شدن، نمک و ادویه بهشون اضافه شد با رب انار، بعد مرغها که از قبل خودشون و یکم سرخ کرده بودن رفتن پیش اسفناج ها، برنج ها رو خودم دیدم رفتن تو دیگ آب جوش، خودشون و آبکشی کردن، بعد سیب زمینی ها که از قبل خودشون و پوست کنده بودن و تیکه تیکه برش داده بودن رفتن ته ِ دیگ چیده شدن، بعد نصف برنج ها از تو سبد رفتن رو سیب زمینی ها نشستن، بعد اسنفناج و مرغ هم به همین ترتیب، بعد دوباره بقیه برنج ها، بعد زیره از توی کابینت اومد یکم خودش و پاشوند رو برنج و داشت می رفت دم کنی رو پیچوند دور در قابلمه و شعله رو میزون کرد و رفت
حالا هی من اینها رو تعریف می کنم اون می خنده
می گم آره بخند :دی
بعد از اون روز من هم هی راه می رم می گم، خونه چقدر تمیز شده، ای وای آشغال ها هم برده شدن، اِ این خریده هم انجام شد
از رو هم نمی ره
دارم ظرف می شورم میاد تو آشپزخونه، می گم می بینی ظرفا چقدر قشنگ شسته می شن خودشون؟
بعد اون هم می گه، آره، ولی من موندم تو چرا اینجا وایسادی :دی
می گم دارم نگاه شون می کنم یه وقت دعواشون نشه بزنن هم و بشکن :دی
.
.

Saturday, October 3, 2009

بعضی ها اونقدر بدی بهم کردن که واقعا دیگه خوبی هاشون از ذهنم رفته
گاهی که یه اتفاق خوش آیندی میفته، یهو یادم میاد از تجربه باحالی با حس مشابه با یکی از این آدم هایی که ازشون کلی خاطره بد دارم
امروز من و چمبه رفته بودیم خرید اول ماهمون رو انجام بدیم، بارون میومد نم نم از اونهایی که چتر نمی خواد، موقع برگشتن از اتوبوس که پیاده شدیم با اون همه باری که دستمون بود، بارونی شروع شد به قول گرگانی ها نِی دسته، به محض پیاده شدن خیس آب شدیم، خلاصه شروع کردیم به دویدن، وسطای راه دیگه می دویدیم و بلند بلند می خندیدیم، هر دومون قدم هامون و شل کردیم که یعنی ما که دیگه خیس شدیم، از این بیشتر که نمی شه، بذار حالشو ببریم
هی راه رفتیم و به هم نگاه کردیم و غش غش خندیدیم
.
یاد اون روزهای 18 سالگی افتادم که آخر هفته ها با دوست پسره می رفتیم نهارخوران یه جای خلوت پیدا می کردیم داد می زدیم، بلند، بلند، یادم میاد اولین باری که بلند داد زدم، وسط داد دوم گریه کردم، ولی بعدش که دادمون تموم شد چقدر خوشحال بودیم، بلند می خندیدیم، از این ها که سرم و می گیرم بالا
خلاصه خواستم بگم فلانی، تو اذیت زیاد کردی، ولی بعضی تجربه ها توی رابطه با تو خیلی خوب بود
.

Wednesday, September 30, 2009

دارم یه فیلم دانلود می کنم از رپیدشر، کلن 34 تیکه اس، همه اش می ترسم آخرین تیکه اش خراب از آب در بیاد و اون 33 تیکه ای که دانلود کردم حروم شه
مثل امتحان کردن کلید می مونه از توی دسته کلید صد تایی، همه اش احساس می کنی آخرین کلید درسته، حالا هی دسته کلید و از اول و وسط و آخر امتحان کن، اینها مهم نیست
مهم آخرین کلیدی هست که تو امتحان می کنی
.
کمک می طلبم
من نمی دونم آیا نرم افزاری واسه این موضوع وجود داره یا نه
من عکس سه رخ از سمت راست و از سمت چپ یه مجسمه دارم، می خوام بدونم آیا نرم افزاری چیزی هست که بشه این دو تا عکس رو بهش داد و عکس تمام رخ تحویل آدم بده ؟
.
میگه اینجا هوا خیلی تمیزه، به خدا ما تهران که بودیم، من بردیا رو مثل دسته گل میکردم می فرستادم بیرون، وقتی بر می گشت خونه مثل حاجی فیروز بود
.
شوهرش و می گه
.

Friday, September 25, 2009

داداشه چهارشنبه اول مهر ساعت هشت و نیم شب از ایران رفت
.
نگران مادرم
.

Thursday, September 24, 2009

یه استاد موسیقی داشتم، یه کتابخونه نصفه نیمه داشت تو دستشویی اش
اولین بار که رفتم خونش دستشویی با اون صحنه مواجه شدم، فهمیدم که واقعا بعضی ها فقط یه چی شنیدن ها، آخه یکی نیست بگه آدم حسابی، تو دستشویی ایرانی، تو اگه بخوای بشینی کتاب بخونی، خب جدای از اینکه زانوهات بعده پنج دقیقه پدرش در میاد، افتادگی می گیری خب
بعد چطوری کتاب و کنترل می کنی(ال افتادن از عقب) من مثلا فکر می کردم خب میاد کتاب و ورمیداره می شینه، بعد شروع می کنه به خوندن، بعد کارش تموم شد کتاب و که کف دستشویی نمی ذاره، بلند می شه می ذاره سر جاش، دوباره می شینه خودش و می شوره یا پاک می کنه و تمام، چون اگه کتاب و بذاره کف دستشویی خب جدای از اینکه ممکنه خیس بشه، باید بعد از عملیات پاک کردن/شستن با دست نشسته ورش داره بذاره سر جاش
.
من که می رفتم دستشویی تو کل زمانی که صرف می کردم همه اش بالا رو نگاه می کردم این کتابخونه اش نیفته رو سر من
.

Wednesday, September 23, 2009

بچه اولش و سیزده هفتگی سونوگرافی کرد دید لب شکریه، رفت با هزار تا دردسر سقط کرد، من گزارش سونو رو ندیدم ولی می گفت وضعش خیلی خراب بود، رفت پیش یه دکتر بی شرفی که می خواست رحم 15 هفته شو سزارین کنه، ولی خب شانس آورد که شب شد و دکتره ظاهرا خوابش مهمتر از مریضش بود و دیر رسید و داروها جواب داد و بچه سقط شد
بعد از تقریبا شیش ماه دوباره حامله شد، این دفعه خود به خود سقط شد بچه
اینها هم بالاخره بعده هشت سال تصمیم گرفته بودن که بچه دار بشن، حسابی نگران بودن که این موضوع دردسر بشه، دیگه رفتن مشاوره ژنتیک که نکنه مشکلی داشته باشن که نداشتن، خلاصه تصمیم می گیرن واسه بار سوم حامله بشن
یه حاملگی خوب داشت، همه چی هم نرمال بود تو سونوگرافی هاش
خودش می گفت چون دیگه خیلی دردسر کشیده بوده دلش نمی خواست طبیعی زایمان کنه واسه دردش، با دکترش قرار می ذارن واسه 30 مرداد که سزارین کنه
چند روز قبل از موعد دردش می گیره می ره بیمارستان، خلاصه تا دکتر بیاد زایمان طبیعی می کنه، ولی همه چی خوب، همه خوشحال
فرداش که قرار بوده مرخص بشه، دکتر نوزادان بچه رو معاینه می کنه، می بینه متاسفانه "کام شکری" ئه، خلاصه درسرها شروع می شه، فرداش بچه مشکل زردی پیدا می کنه راهی بیمارستان کودکان می شن، بعد عفونت خونی واسه بچه، خودش هم بخیه هاش پاره شده بود در اثر حرکت زیاد و عفونت کرده بود
خلاصه بعده دو هفته هر دو میان خونه
می گه دکتر گفته بچه باید تا یه سالگی پروتز بذاره بعد هم جراحی کنه
طبیعتا خیلی خیلی ناراحت بود، دردسر های درمان یه طرف، اینکه بچه نمی تونه خوب شیر بخوره و طبیعتا خیلی مواظبت می خواد، وزن به سختی می گیره، همینطوری اش به بچه نوزاد باید تند تند مادر شیر بده، حالا واسه این بچه تعداد اون دفعات رو دو برابر کنید
.
می گفت در عرض یک روز زندگیمون از این رو به اون رو شد، می بینی فاصله بین خوشبختی با غم چقدر کوتاهه
.

Tuesday, September 22, 2009

من فکر نمی کردم از دل برود هر آنکه از دیده برفت
یکمی فکر می کردم راستش، ولی به این سرعت آخه ؟
.

Saturday, September 19, 2009

تولدم مبارک
بیست و هشت شهریور سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت
بیست و نه سال تمام
.

Wednesday, September 2, 2009

.

Tuesday, September 1, 2009

من تو کار این چمبه موندم
داره نرم افزار نصب می کنه، بعد میاد رو تخت می خوابه
قشنگ خوابش می بره
بعد هر ده دقیقه بیدار می شه، بلند می شه می ره پای کامپیوتر تو یه اتاق دیگه، یه نیگاه می اندازه دوباره میاد می خوابه
دوباره ده دقیقه بعد همین کار و می کنه
بهش می گم وایییی، چرا اینطوری می کنی، انگار من و دم به دقیقه بیدار می کنی، چرا هی بیدار می شی خب ؟
می گه می خوام برم ببینم تا کجاش نصب شده ؟
.
بعد تازه دیشب من یه سوتی عظیم دادم
به آسمون نگاه کردم تو تاریکی، بعد گفتم عزیزم، نیگا چقدر ماه اینجا تند حرکت می کنه، فکر کنم واسه اینکه نیمکره جنوبیه اینطوریه، ها ؟
می گه، ماه تند حرکت می کنه دیگه ؟ آره ؟ فکر نمی کنی اون ابرها هستن که دارن تند حرکت می کنن ؟
.

روزای اول اصلا از من نمی پرسید کجایی هستم، حتی روزی که اسمم رو بهش گفتم با اینکه هی تلفظش می کرد و واسش سخت بود، گفت خیلی قشنگه اسمت، ولی باز نپرسید کجاییه ؟

حس می کردم کنجکاوه همه اش، ولی خب نمی خواست بپرسه، تا یه روز داشتم یه چیزی تعریف می کردم که توش ایران داشت، بعد گفت شما ایرانی هستید ؟

خلاصه کم کم سئوالاش شروع شد مثلا یه وقتی که داشتم آهنگ گوش می کردم میومد می پرسید چی گوش می دی ؟ موسیقی ایرانی ؟

کجای ایران زندگی می کردی ؟

چطوری بود ؟

آب و هواش چطور بود ؟

چهار هفته پیش پرسید اسم شهری که توش زندگی می کردی چی بود، گفتم گرگان

بعد دیروز تا رسید طبق معمول پرسید که چطوری ؟ خوبی ؟ با این منظور که با مهاجرت چطوری

گفتم اممم، بد نیستم، یکم احساس آدم فضایی بودن می کنم کلن

گفت خب من هم اگه گرگان بودم همین احساس و داشتم

اول فکر کردم اشتباه شنیدم، گفتم کجا ؟

گفت گرگان دیگه، شهر تو

بعده یه ماه یادش مونده بود، گفتم تو یادته شهر من و ؟

.

آدم گاهی خوب معنی خون به جوش اومدن و می فهمه
.

Monday, August 31, 2009

یه نفر به من یه سری عکس داد، بعد وقتی بازشون کردم دیدم همه عکس های خودم ئه تو موقعیت های مختلف، بدون اینکه خبر داشته باشم، بعد به نظرتون منظوری داره ؟
البته همزمان هم من گفتم حالا که اینطور شد تو هم بیا این سی دی رو بگیر، همه اش عکس های خودش بود تو موقعیت های مختلف، خب طبیعتا هم خبر نداشت
خب من منظور داشتم البته
.

Saturday, August 29, 2009

اولین باری که داداش آدم باهاش درد دل می کنه
بعد از هزار سال
.

Monday, August 24, 2009

دوشنبه دوم شهریور سال 1388

دارم کم کم به این فکر می کنم که فرم اپلیکشن پر کنم واسه دانشگاه، ولی از طرفی هنوز رشته ای که واقعا دلم واسش بره پیدا نکردم، چمبه غر می زنه که چرا کاری نمی کنی

از بس هم که همه اش اینترنتم دیگه اعصابم خراب شده از دست خودم

گاهی دیگه حالم از صفحه مانیتور بهم می خوره، مثل آدم هایی که هیچ کاری نداشته باشن انجام بدن

امروز داشتم فکر می کردم بعدنا که پیر شدم چقدر قراره حسرت این روزهایی رو بخورم که حروم کردم، نمی دونم

چند تا رشته مدنظرم دارم، یکی شون و دوست دارم، بقیه رو می شه ازشون پول در آورد، واسه همون هم می گم که دلم و هنوز نبرده، یعنی که برم این رشته ای که دوست دارم و بخونم ولی پول از کجا در بیارم خب، چمی دونم شاید هم استعدادم شکوفا شد یهو تونستم از این رشته هه پول در بیارم ها ؟

می ترسم پشیمون بشم، این ترسه از پشیمونیه ها، بدتر مانع من می شه

تازه امروز یه پیشنهاد جدید هم دریافت کردم، سر کلاس زبان موقع پخش لیسنینگ یا موقع صحبت های استاد من سریع نتهای فارسی برمی دارم، بعد یه سری اینها رو دیدن و به این نتیجه رسیدن که من باید برم مترجمی بخونم چون همزمان گوش می دم، به فارسی ترجمه می کنم و می نویسم

به نظر خودم هیچ وقت یه توانایی نیومده این موضوع، به نظرت یعنی این الان یه چیز خاصی ئه ؟

راستی، گفته بودم که واسم کتاب بفرست یادته ؟

بیشتر از اینکه دلم بخواد کتاب بخونم دلم می خواد کتاب دور و ورم باشه، حتی بیشتر دلم می خواد که بسته پستی دریافت کنم، نمی دونی با چه عشقی من می رم این صندوق پستمون و وا می کنم، از دیدن قبض آب و برق هم خوشحال می شم حتی، یه وقتی که یه نامه میاد که اسم من روشه که تو هوام، حالا نامه می خواد صورت حساب بانک باشه

ولی خب کم کم دارم به این نتیجه می رسم که بشینم کتاب انگلیسی بخونم، ولی خب گرونه، یه دونه کتاب با کاغذ معمولی چل هزار تومنی می شه، تو رو خدا الان نگو برو از کتابخونه قرض بگیر

اپلیکیشن یکی از دانشگاه هایی که از وقتی ایران بودم بهش فکر می کردم و پرینت گرفتم جلو چشمم گذاشتم، یه سری جاهای خالیشم پر کردم، منظورم این بوده که صرفا جلو چشمم باشه که حواسم به خودم باشه که یعنی من قراره یه کارایی کنم در آینده

بعد نمی دونی یه سئوالای مسخره ای داره من حرصم در میاد، مثلا در مورد دانشگاه ما چی می دونید؟ یا اینکه چه انگیزه ای داشتید از اینکه اینجا رو واسه تحصیل انتخاب کردین ؟ یا اینکه مثلا چه آینده ای رو واسه خودتون متصورین با خوندن این رشته ؟

خب آخه من نمی دونم، واقعا من آینده رو متصور نیستم الان، من صرفا دوست دارم برم این و یاد بگیرم، اگه مثلا بپرسه می خواین بیاین بافتنی یاد بگیرید که در آینده چی کاره بشید یا چه آینده شغلی و اینا، من دقیقا جوابم اینه که بشینم بافتنی کنم، حالا نمی دونم اگه به این سئوال به همین صورت جواب بدم قبوله یا نه ؟

هر چند، از یه طرفی دارم فکر می کنم که حالا که من فعلا فوکوسم رو زبان ئه، گیرم که بگن نه، قبول نیست، حالا البته مصاحبه هم داره

اصلا می دونی، من یه چیزی فهمیدم، اینجا اگه به عنوان یه فرد بومی بخوای درس بخونی پوستت کنده است، یعنی رشته های خوب بخوای بری از هفت خوان ردت می کنن، ولی اگه دانشجوی اینترنشنال باشی و بخوای همون رشته رو بری، چون قراره پول بدی کلی تحویلت می گیرن و این مراحل و واست راحت تر می کنن

برن گمشن بابا، همه جا همینه

حالا که من اصلا تصمیم نگرفتم، لابد الان می گی هر دقیقه من یه حرف می زنم، همه اش هم با هم تضاد داره، خب فعلا همینه دیگه

چی کار کنم، گه گیجه دارم

.

Sunday, August 23, 2009

زیبا شهر ِ گرگان
.

Tuesday, August 18, 2009

و من آدمی هست که با یک ایمیل تمام معادلات زندگیش بهم می ریزه و خاک بر سرش
.

Saturday, August 15, 2009

رادیو می گه دولت واسش صرف می کنه از هر لحاظ که مردم سیگار بکشن
هم اینکه مالیاتی که روی سیگار می گیره، خیلی خیلی زیاده، یعنی یه راه کسب درآمد خیلی مهمه، چیزی بیشتر از 20 میلیارد دلار در سال
هم اینکه سیگاری ها اکثرن زود می میرن و به سن مثلا 90 سالگی نمی رسن که دولت بخواد بعد از دوران بازنشستگی شون روشون هزینه کنه، هم درمان هم چیزهای دیگه
.

Tuesday, August 11, 2009

لامصب این پیاز سرخ کردن بد چیزیه
من چار ساعت پیش یه چی درست کردم هنوز چشام می سوزه
این از این
بعد من نمی دونم چرا فکر می کنم از ایران تا اینجا باید یه سری خواسته های آدم عوض شده باشه، البته در مورد خودم نه ها، در مورد چمبه، مثلا فکر می کنم از چیزی که قبلن خوشش نمی اومد الان می تونه خوشش بیاد لابد، فکر مسخره ای هست، ولی من کلن یه نفر بره موهاشم بزنه فکر می کنم الان باید یه سری تغییرات دیگه ای هم کرده باشه خب
مثلا همین الانی داشتم با دوستم چت می کردم، چمبه کلن از این هیچ وقت خوشش نمی اومده، بعد اومده از بیرون، من مشغول صحبت، می گه کیه ؟ می گم سعید
اخم می کنه می ره
بعده یه ساعت که حرفم تموم شد، رفتم دیدم انرژی اش کلن تو مایه های کم محلی و خود چس کنی هست
بهش میگم عزیزم ؟ خودت و چس کردی ؟
می گه نه، واسه چی
می گم پس قیافت چرا یه طوریه که انگار خودت و چس کردی
هیچی اش نیست، خوبم
می گم پس اگه خوبی من و محل بده
محل می دم
نه، قشنگ محل بده، الان محل نیستی کلن
نه باور کن محلم، بعد یه بوس می کنه می گه بیا این هم محل
نه، این به درد نمی خورد، محل ِ درست حسابی بده :دی
ای بابا، گیر دادی هاااا، اصلا خوابم میاد
.
توجه داشته باشید که ساعت 9 هست الان
.
و این کش و قوس ادامه داشت، یکم نق زدم به حالت لب ورچیده و به صورت واضح تقاضای "مورد محل واقع شدن" کردم و گونه چسبوندم به لبش که تو رودرواسی گیر کنه و یه سری حرکات خفن دیگه
خلاصه تصمیم گرفت بره بخوابه
داشت می رفت بخوابه گفتم عزیزم، ناراحت نباشی ها، فردا بیدار شدی یادت می ره، باشه ؟
چه روییی داری تو بچه
من :دی
.

Monday, August 10, 2009

هیچ تصویری ازت ندارم، که الان کجایی ؟ چی کار می کنی ؟ احساس می کنم از یه جای ِ سیاه یه صدایی میاد که صدای توئه
اینها رو مریم دوستم می گه
که عاشقشم
که یه روز بهش گفتم اگه تو زندگیم یه کار بزرگی کردم تقدیمش می کنم به تو
همونی که با هم قرار گذاشتیم با کسی ازدواج کنیم که بدونه ما چه آدم های جالبی هستیم
همونی که یه روز بهش گفتم این چمبه یه جوریه، مثل تو نیست
که به چمبه گفتم از این رفتارات خوشم نمیاد، مثل مریم نیست
همونی که همیشه می خواستم مواظبش باشم
می خواستم نجاتش بدم
که کوتاهی کردم
.
یعنی می شه یه روزی من از دست استاد راهنمام راحت بشم، ایمیل زده می گه لطفا فاکتورهای آزمایشاتی که انجام دادید رو واسم بفرسید، می خوام از دانشگاه بودجۀ پایان نامه رو بگیرم
بهش می گم نمی شد همون نه ماه پیش می گفتید که اونها مهمه که من نگهشون می داشتم حداقل ؟
پر رو
به روی خودش هم نمیاره که مقاله پایان نامه رو چی کار کرده
.

Sunday, August 9, 2009

نه اینکه کار داشته باشی یا خوابت نیاد، صرفا دلت نمی خواد بخوابی
.

Monday, July 20, 2009

فلانی رو که می شناسی ؟
آره، راستی چی کار می کنه ؟
هیچی، ابد داره
ای وای، حبس ابد، چه وحشتناک، واسه چی ؟
یه خاور آورد از اونطرفا که توش مواد داشت، گرفتنش، ولی خب جرمش حمل اسلحه بود
آها، پس واسه همین واسش حبس بریدن، چی کار می کنه الان بیچاره ؟
هیچی، تو بجنورد موبایل فروشی داره
.
وقتی در زودپزی که توش یک کیلو گوشت گذاشتی رو باز می کنی و یه دونه چنگال بر میداری که ببینی موادت پخته یا نه، بعد نمی دونم در اثر چه واکنشی همه محتویاتش دقیقا منفجر می شه تو صورتت و قبل از اینکه اصلا بفهمی چه اتفاقی افتاده فقط گریه می کنی و جیغ می کشی
کلا خوبه که یکی خونه باشه
بهت بگه هیچی نیست
صورتت و بشوره
بپرسی کور شدم ؟ بهت بگه نه
بعد خودش بره همه گوشت ها پیاز ها و کلا رو از کابینت ها و سقف و همه چی پاک کنه
کلا خوبه که تو این موقعیت ها مشابه زودپر آدم تنها نباشه
.
اگه چمبه نبود، بعد از اینکه کلا گریه ام و ترسم تموم می شد، چشام و باز می کردم که ببینم کور نشدم یا نه، بعد دوباره گریه میکردم وصورتم و می شستم(خب ترسیدم دیگه)، می رفتم جلو آینه تو چشمام نگاه می کردم ببینم سالمن ؟ بعد می دیدم خب یکم قرمزه که احتمالا مال گریه است، بعدش کرم می مالیدم به صورتم که می سوزه، برمی گشتم تو آشپرخونه به کابینت ها و این کثافتی که به راه افتاده نگاه می کردم، فحش می دادم و تمیز می کردم
اولین فحشم هم بی شرفه صد در صد
.

Saturday, July 18, 2009

آدم وقتی یه مدت طولانی هی داره یه مشکلی رو حل می کنه و جواب نمی گیره، خسته می شه
خسته
خسته می فهمی که یعنی چی ؟
بعد می ره یه گوشه نود درجه یه جایی پیدا می کنه، می شینه تنهایی غصه می خوره
بعد هی دلش واسه خودش می سوزه
خسته
خسته
خسته
اَه
.